تبليغاتX
حرم فلش - کد دعای فرج برای وبلاگ
آشنا

آشنا
 
اجتماعی؛تغذیه؛ورزش؛سخن بزرگان


نوشته شده در تاريخ شنبه دهم دی 1390 توسط آشنا


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سوم خرداد 1391 توسط آشنا

مانعی در مسیر

در روزگار قدیم، پادشاهی سنگ بزرگی را که در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسيربر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند .

بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند..

سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد .

بارش را زمين گذاشت و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعى کردکه سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است.

کيسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند

* آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم!

* هر مانعى، فرصتى است .


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سوم خرداد 1391 توسط آشنا

نیایشی زیبا از “جک ریمر”

“خداوندا ما نمی توانیم به درگاه تو دعا کنیم تا جنگ را پایان بخشی، زیرامی دانیم دنیا را به ایـن شکل آفریده ای و انسان خود قادر است جادۀ صلح را هموار کند.”

خداوندا ما نمی توانیم دعا کنیم قحطی و گرسنگی را از بین ببری، زیرا منابعی به ما عطا کرده ای که در صورت استفادۀ عاقلانه از آن می تواند تمام دنیا را تغذیه کند.”

خداوندا ما نمی توانیم دعا کنیم تبعیض نژادی را ریشه کن کنی، زیرا به ما دیدۀ بصیرت داده ای تا بتوانیم خوبی ها ی تمام انسانها را ببینیم.”

خداوندا ما نمی توانیم به درگاهت دعا کنیم به ناامیدی هایمان پایان بخشی، زیراتوانایی از بین بردن نابسامانی ها را به ما عطاکرده ای.”

خداوندامانمی توانیم دعاکنیم بیماری را ریشه کن کنی، زیرابه ماقدرت تفکرداده ای تابه وسیلۀ آن راه علاج بیماریها راکشف کنیم.”

بنابراین به درگاهت دعا خواهیم کرد، به ما شهامت، قدرت، اراده،آگاهی، عزمی راسخ، صبر، ایمان وتاب تحمل سختی ها را عطا کنی تا دیگرلازم نباشد بگوییم، خدایا ما را به آرزوهایمان بـرسـان


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سوم خرداد 1391 توسط آشنا

بخت بیدار

روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می کرد که همیشه از زندگی خود گله مندبود و ادعا میکرد “بخت با من یار نیست” و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.

پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار کردن بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود.

او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: “ای مرد کجا می روی؟”

مرد جواب داد: “می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!”

گرگ گفت : “میشود از او بپرسی که چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناک می شوم؟”

مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.

او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید که دهقانانی بسیار در آن سخت کار می کردند.

یکی از کشاورزها جلو آمد و گفت : “ای مرد کجا می روی ؟”

مرد جواب داد: “می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!”

کشاورز گفت : “می شود از او بپرسی که چرا پدرم وصیت کرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی که در این زمین هیچ گیاهی رشد نمیکند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهکاری است ؟”

مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.

او رفت و رفت تا به شهری رسید که مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ.

شاه آن شهر او را خواست و پرسید : “ای مرد به کجا می روی ؟”

مرد جواب داد: “می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!”

شاه گفت : ” آیا می شود از او بپرسی که چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می برم و ترس از دست دادن تاج و

تختم را دارم، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاکنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام ؟”

مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.

پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را که در پی اش راه ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف کرد.

جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازها را با وی در میان گذاشت و گفت : “از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر!”

و مرد با بختی بیدار باز گشت…

به شاه شهر نظامیان گفت : “تو رازی داری که وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم خود یک رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شرکت نمی کنی، از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یک زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد.

و اما چاره کار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج کنی تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردی که در جنگ ها فرماندهی کند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد.”

شاه اندیشید و سپس گفت : “حالا که تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج کن تا با هم کشوری آباد بسازیم.”

مرد خنده ای کرد و گفت : “بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است!”

و رفت

به دهقان گفت : “وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، که با وجود آن نه تنها تو که خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست.”

کشاورز گفت: “پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا باهم شریک شویم که نصف این گنج از آن تو می باشد.”
مرد خنده ای کرد و گفت : “بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است!”و رفت

سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف کرد و سپس گفت: “سردردهای تو از یکنواختی خوراک است اگر بتوانی مغز یک انسان کودن و تهی مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!”

شما اگر جای گرگ بودید چکار می کردید ؟

بله. درست است! گرگ هم همان کاری را کرد که شاید شما هم می کردید، مرد بیدار بخت قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد.

دیوانگی است، قصه‌ی تقدیر و بخت نیست

از نام سرنگون شدن و گفتن این قضاست

در آسمان علم، عمل برترین پر است

در کشور وجود هنر بهترین غناست

میجوی گرچه عزم تو ز اندیشه برتر است

میپوی گرچه راه تو در کام اژدهاس

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم خرداد 1391 توسط آشنا

شگفتی خلقت 

242.jpg

مادر الماسی گرانبهاست که در روز ازل ، و روز اول خلقت به هر انسانی عطا شده. مادرم ! حضور تو آشیانه گرم کودکی و آرامش دوران جوانی‏ام است. مادرم! وجودم را از محبت سیراب کردی، مرا پروراندی، عشق و ایثار و محبت را چون ذراتی در نهادم رویاندی و در راه رشد من شکستی و به این شکستت افتخار کردی.

می دیدم که با آن خشم لبریز از مهربانی اش، چگونه راه مرا بر پرتگاه خطا بسته است و آن گاه، فروتنانه به سپاسش می نشستم.

چه زیباست به خاطر تو زیستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن.

تو تکه‏ای از آسمانی، مهربانم که با سلامی در خیالم سبز می‏شوی و همیشه در ذهن خسته‏ام بی‏هیچ گونه تکلفی می‏نشینی.

دلم می‏خواست تا آخر دنیا با تو باشم و گل‏های سرخ عشق را به تو هدیه کنم.

می دیدم که با آن خشم لبریز از مهربانی اش، چگونه راه مرا بر پرتگاه خطا بسته است و آن گاه، فروتنانه به سپاسش می نشستم.

چه زیباست به خاطر تو زیستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن.

تو تکه‏ای از آسمانی، مهربانم که با سلامی در خیالم سبز می‏شوی و همیشه در ذهن خسته‏ام بی‏هیچ گونه تکلفی

می‏نشینی.

دلم می‏خواست تا آخر دنیا با تو باشم و گل‏های سرخ عشق را به تو هدیه کنم .

مادر بهشت من همه آغوش گرم توست

گویی سرم هنوز به بالین گرم توست

پیوسته در هوای تو چشمم به جستجو ست

هر لحظه با خیال تو جانم به گفتگوست

آن جا که سخن از سختی ها و زحمات است، خداوند نام مادر را به صورت مخصوص بیان می دارد تا بلندای حق او بر فرزند، آشکار گردد.

زاد روز تولد بانوی دو عالم حضرت فاطمه (س) وسالروز تولد بنیانگذار انقلاب اسلامی امام خمینی (ره) و همچنین روز زن و مــــــــــــــــــادر مبارک


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 توسط آشنا

رنگ فقط رنگ خدا

 این ماجرا در خط هوایی TAM اتفاق افتاد…

یک زن تقریباً پنجاه ساله‌ی سفید‌پوست به صندلی‌اش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد سیاه پوست است،

با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد…

مهماندار از او پرسید: “مشکل چیه خانوم؟”

زن سفید‌پوست گفت: “نمی‌توانی ببینی؟ به من صندلی‌ای داده شده که کنار یک مرد سیاهپوست است، من نمی‌توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!”

مهماندار گفت: “خانوم لطفاً آروم باشید، متاسفانه تمامی صندلی‌ها پر هستند، اما من دوباره چک می‌کنم ببینم صندلی خالی پیدا می‌شود یا نه.”

مهماندار رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: “خانوم، همانطور که گفتم تمامی صندلی‌ها در این قسمت اقتصادی پر هستند، من با کاپیتان هم صحبت کردم و او تایید کرد که تمامی صندلی‌ها در دسته اقتصادی پر هستند، ما تنها صندلی خالی در قسمت درجه یک داریم.”

و قبل از اینکه زن سفید‌پوست چیزی بگویید مهماندار ادامه داد: “ببینید، خیلی معمول نیست که یک شرکت هواپیمایی به مسافر قسمت اقتصادی اجازه بدهد در صندلی قسمت درجه یک بنشیند، با این‌حال، با توجه به شرایط، کاپیتان فکر می‌کند اینکه یک مسافر کنار یک مسافر افتضاح بنشیند ناخوشایند هست.”

و سپس مهماندار رو به مرد سیاهپوست کرد و گفت: “قربان این به این معنی است که شما می‌توانید کیف‌تان را بردارید و به صندلی قسمت درجه یک که برای شما رزرو نموده‌ایم تشریف بیاورید…

تمامی مسافران اطراف که این صحنه را دیدند شوکه شدند و در حالی که کف می‌زدند از جای خود قیام کردند.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 توسط آشنا

بنام مهربانترین

انتخاب ملکه

دویست پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت .

با مرد خردمندی مشورت کرد  و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار  را انتخاب کند.

وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید غمگین شد ، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت .

مادر گفت: تو شانسی نداری ، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا .

دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم .

روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای می دهم کسی که بتواند در عرض شش ماه بتواند زیبا ترین گل را برای من بیاورد ملکه چین می شود .

دختر پیرزن هم دانه گرفت و در گلدانی کاشت . سه ماه گذشت و هیچ کلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند ، اما بی نتیجه بود ، گلی نروئید .

روز ملاقات فرارسید ، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگ ها و شکل های مختلف در گلدان های خود داشتند . لحظه موعود فرارسید . شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت برسی کرد و در پایان اعلام کرد .

دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود . همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است .

شاهزاده توضیح داد : این دختر گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراطور می کند :

« گل صداقت »

همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود !

منبع :                   http://www.8beheshtgroup.com        


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 توسط آشنا

پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.

و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.

پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.

تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.

اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.

خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.

فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

(عرفان نظرآهاری)


نوشته شده در تاريخ جمعه یکم اردیبهشت 1391 توسط آشنا

با عرض سلام و ادب به همه سرورانی که تشریف آورده اید لطفا احساستان را در رابطه با مطلب ذیل بیان کنید

تو اگه به جای این زن یا مرد بودی چی کار می کردی ؟؟هان؟؟؟صادقانه بگو؟؟؟

این "شهید زنده" از 15 سال پیش طعم هیچ غذایی را نچشیده است !

تمام اعضای خانواده‌ همیشه دوست دارند، حداقل یك وعده غذا را دور هم گزیده : بنشینند اما چندین سال است كه این زن به تنهایی در گوشه آشپزخانه غذا می‌خورد طوری كه حتی صدای چیدن میز غذا به گوش همسرش نرسد؛ او خیلی وقت است كه غذای عطردار درست نمی‌كند و می‌گوید« من چگونه چنین غذایی را بخورم در حالی كه ابراهیم‌ام نمی‌تواند از آن بخورد »

وقتی به كوچه "سرو " رسیدیم، آسمان هنوز آفتابی بود و گرمای تابستان دیگر به شكوه ی‌مان انداخته بود اما در دل نشاطی احساس می‌كردیم. نشاط از این بابت كه به دیدار عزیزانی می‌رویم كه قلبمان را تسخیر كرده‌اند و مهربانی‌شان تمامی ندارد.

گلبرگی روی در ورودی منزل چسبانده و روی آن نوشته بود «لطفاً زنگ نزنید، در بزنید، مهران‌راد». وارد منزل شدیم؛ متعجب از این همه آرامش؛ از این همه گذشت؛ چیدمان منزلی نقلی كه گل‌ها و شكوفه‌های زیادی در گوشه گوشه‌اش می‌درخشید.

آری به دیدار جانباز دوران دفاع مقدس «ابراهیم مهران‌راد» رفتیم اما دیدن ایثارگری همسر وی این دیدار را تحت شعاع قرار داد؛ ایثارگری در این خانه از این جهت كه اگر مشكلاتشان را بر شاخه‌های سرو تحمیل كنند، سرو در برابر آن خم می‌شود اما آنها مقاوم‌تر از سرو ایستاده‌اند و این مقاومت ستودنی است.بعد از پذیرایی صمیمانه، از «شیرین جافر» همسر این جانباز خواستیم كه به دیدار صاحب‌خانه برویم، صاحب‌خانه‌ای كه 15 سال است طعم غذا را نچشیده، به مهمانی نرفته، تنها تفریحش این است كه با شیرین سوار آمبولانس شده و برای ویزیت و معالجه به بیمارستان برود؛ خانم جافر اذن ملاقات داد و وارد اتاق شدیم. مهران‌راد كه روزی تاب دیدن یك كودك شهید شده را در منطقه جنگی نداشت و از دیدنش نفس‌هایش به شماره می‌افتاد، امروز روی تختی بدون تكلم خوابیده است؛ او فقط نظاره‌گر بوده و حتی قادر به انجام ساده‌ترین كارهای شخصی‌اش هم نیست .

مهران‌راد سال 1342 وارد ارتش شده بود؛ در روزهای نخست جنگ تحمیلی با مدرك فوق دیپلم رشته پرستاری در بخش بهداری لشكر 92   زرهی اهواز مشغول به فعالیت شد؛ بعد از مجروحیتش نیز دوباره به منطقه بازگشت و به لشكر 58 ذوالفقار و پادگان ابوذر منتقل شد كه اثرات موج‌ بمب‌های خوشه‌ای دشمن در گیلانغرب و خونریزی سمت راست مخچه وی را از 15سال گذشته خانه نشین كرده است.

در و دیوارهای اتاق این جانباز دوران دفاع مقدس، با برگه‌های كاغذی تزیین شده كه شیرین تمام این مطالب را نوشته و روی دیوار چسبانده است؛ روی چند برگ كوچك و بزرگ نوشته شده بود «یك لحظه دلم خواست صدایت بكنم؛ گردش به حریم باصفایت بكنم؛ آشوب دلم به من چنین فرمان داد؛ در سجده بیافتم و دعایت بكنم»، «خدایا! شیرین را در جاده ایمان استوار نگه دار»، «هر چه دلم خواست نه آن می‌شود؛ هرچه خدا خواست همان می‌شود».

در گوشه‌ای از اتاق داروهای این جانباز از جمله سرنگ بزرگی به چشم می‌خورد كه به نوعی ظرف غذای ابراهیم است؛ در معده این جانباز دوران دفاع مقدس دستگاهی به نام «پیگ» كار گذاشته شده است كه از این طریق تغذیه می‌شود؛ این زن فداكار در ابتدا مواد مغذی ماهی، گوشت یا مرغ را به همراه سبزیجات و برنج پخته، از صافی عبور می‌دهد سپس این مواد یا داروهایی را كه در آب محلول شده است را با سرنگ وارد معده همسرش می‌كند .

ارتش 1.jpg

كنار این مادر و زن مهربان می‌نشینیم تا از زندگی خود برایمان بگوید و این گونه اظهار می‌دارد: در امیریه تهران بزرگ شدم؛ از سوم ابتدایی چادر و روسری سر می‌كردم؛ چادر سرمه‌ای با گل‌های ریز سفیدرنگ كه به خاطر آن حرف‌ها و كنایه‌های زیادی شنیدم به طوری كه گاهی مرا با این چادر به عنوان كارگر منزل صدا می‌زدند اما تا امروز بر آن افتخار ‌كردم و خواهم كرد.

ما پنج خواهر بودیم و من دیوانه‌وار پدرم را دوست داشتم؛ او همیشه به من می‌گفت «شیرین ستون طلایی خانه من است»؛ وقتی در مهر ماه سال 1348 با ابراهیم ازدواج كردم، پدرم به وی گفت «تو را به شیرین می‌سپارم».

ثمره این زندگی 3 دختر است؛ از جایی كه صاحب فرزند پسر نشدیم، همسرم 2 سال بیشتر به جای فرزند ذكوری كه نداشتیم، خدمت كرد و در سال 1374 بازنشسته شد.

بعد از نمایان شدن اثرات جانبازی ابراهیم، پدرم همیشه به من می‌گفت «ابراهیم را راضی نگه دار؛ اگر می‌خواهی به من خدمت كنی، به او خدمت كن» همین كار را كردم؛ بعد از اینكه پدرم به رحمت خدا رفت فقط در مراسم چهلم وی، به سر مزارش رفتم چرا كه با رفتنم بر سر مزار پدرم، ابراهیم در خانه تنها می‌ماند .

ارتش 3.jpg

دخترم هیچ گاه نمی‌خواست با پدر خداحافظی كند

او از روزهای پرالتهاب جنگ تحمیلی برایمان می‌گوید: قصرشیرین در دست دشمن بود؛ ابراهیم و ابراهیم‌ها نیز برای آزادسازی آنجا به منطقه رفتند؛ او سال 1362 مجروح شد و به محض بهبودی مختصر دوباره به منطقه ‌رفت؛ هر بار كه او به جبهه اعزام می‌شد، دخترم مرضیه خود را در گوشه‌ای از اتاق پنهان می‌كرد تا لحظه خداحافظی با پدرش را نبیند.

بنده اشتیاق زیادی برای رفتن ابراهیم به جبهه داشتم بنابراین هر كاری از دستم برمی‌آمد، برایش انجام می‌دادم؛ یاد هست به جای بند پوتین، كش باریكی روی پوتینش قرار دادم تا ابراهیم به راحتی پوتینش را بپوشد و اذیت نشود؛ یك بار هم كلاهش در منطقه سوراخ شده بود و خودم رفتم برای او كلاه تهیه كردم.

او در پادگان ابوذر تكنسین اتاق عمل بود؛ یكبار كودكی تركش خورده را در بیمارستان معالجه اولیه كرد تا زنده بماند؛ پس از آن می‌خواست آن كودك را به مادرش بدهد تا دست نوازشی بر سر او بكشد ناگهان كودك به شهادت می‌رسد، دیدن چنین صحنه‌ای با شرایطی جسمی و روانی به قدری برای همسرم سخت بود كه همان لحظه سكته‌ كرد و حدود 44 روز در بیمارستان قلب502 ارتش بستری شد.

همسرم در جبهه به قدری مهربان بود كه همرزمان و دوستان او می‌گویند «مهران‌راد وقتی برای مرخصی به تهران می‌آمد، همه می‌گفتند یتیم شدیم تا مهران‌راد از مرخصی برگردد».

وی ادامه می‌دهد: در یكی از شب‌های برفی و زمستانی ابراهیم در منطقه جنگی بود؛ برای پارو كردن پشت‌بام مجبور بودم خودم اقدام كنم؛ وقتی پدر متوجه این موضوع شد گفت «به من می‌گفتی تا خودم هزینه كارگران را برای پارو كردن برف‌ها می‌دادم» به وی گفتم «می‌خواستم كمتر دلتنگی كنم به همین خاطر برف‌ها را پارو كردم»

خنده تلخ من از گریه غم‌انگیزتر است .

این روزها هوا گرم است؛ امروز شیرین و ابراهیم از تفریحی كه به بیمارستان داشتند، برگشته بودند؛ او خیلی خسته بود اما با این حال برای اینكه حرارت بدن ابراهیم زخم‌هایش را اذیت نكند، آب هندوانه را گرفت و از طریق سرنگ وارد معده همسرش كرد.

دل‌های ما میزبان اشك‌ها و لبخندها در این سفر كوتاه به یك سرزمین آسمانی بود؛ گاهی قطرات اشك از گونه‌های شیرین جاری می‌شد و می‌گفت «خنده تلخ من از گریه غم‌انگیزتر است؛ كارم از گریه گذشته بدان می‌خندم».

او ادامه می‌دهد: خدا صدام را لعنت كند؛ اینها یادگاری‌های جنگ هستند؛ شب‌های یلدا و عید بچه‌های من دوست دارند، به منزل ما بیایند اما به خاطر اینكه سر و صدا و شلوغی پدرشان را اذیت می‌كند، اینجا نمی‌آیند.

دست‌های این همسر جانباز بوی زحمت می‌دهد؛ در حالی كه اشك روی گونه‌هایش سوسو می‌كند، خاطره‌ای از شب یلدا را برایمان اینگونه روایت می‌كند: انار روی میز بود؛ نیمه شب یادم ‌افتاد كه نكند سردار من، انار را دیده و دلش خواسته باشد؛ از رختخواب دل كندم؛ انار را با دست‌هایم فشار دادم تا آبی از آن چكانده و به او بدهم؛ دیدم او خواب است اما با سرنگ برایش گاواژ كردم تا این محبت به مغزش برسد و به او بگویم كه تنهایش نمی‌گذارم؛ گاهی آب میوه و غذاها را بر لب‌های او می‌زنم تا طعم‌ها فراموشش نشود

سالهاست عطر غذا در این خانه نپیچیده است .

تمام اعضای خانواده‌ همیشه دوست دارند، حداقل یك وعده غذا را دور هم بنشینند اما چندین سال است كه این زن به تنهایی در گوشه آشپزخانه غذا می‌خورد طوری كه حتی صدای چیدن میز غذا به گوش همسرش نرسد؛ او خیلی وقت است كه غذای عطردار درست نمی‌كند و می‌گوید «من چگونه چنین غذایی را بخورم در حالی كه ابراهیم‌ام نمی‌تواند از آن بخورد .

ابراهیم یك بار با زبان بی‌زبانی از من نان و پنیر خواست؛ نان و پنیر و چایی را میكس كردم و برایش آوردم تا وارد معده‌اش كنم؛ او از این موضوع خیلی ناراحت شد و آن را كنار زد.

* به مونسم افتخار می‌كنم؛ از دیدن دردهایش ذره ذره می‌میرم .

این زن ایثارگر هر روز صبح مانند سرباز وظیفه بیدار می‌شود و می‌گوید «فرمانده! در خدمتم؛ فرمان بده تا سربازت اجرا كند»؛ او می‌گوید:این راه زندگی را كه با ابراهیم طی كردیم خیلی ناهمواری داشت اما از این جهت كه مونسم یك جانباز است افتخار می‌كنم و گاهی از دیدن دردهای او ذره ذره می‌میرم.

زمان عقد دخترش می‌رسد؛ او به امیر نهاوندی و خرم‌طوسی می‌گوید پدر بچه‌ها قدرت تكلم ندارد، شما در مراسم عقد حضور پیدا كنید بلكه دل دخترم كمی آرام گیرد.

همسر جانباز مهران‌راد، روحی لطیف و احساس شاعرانه‌ای دارد؛ برای پرنده‌ها و یاكریم‌هایی كه پشت پنجره می‌نشینند، دانه می‌پاشد و به آنها می‌گوید برای شفای تمام مریض‌ها دعا كنید.

او گل‌های شمعدانی را خیلی دوست دارد؛ دستی بر گلبرگ‌ها كشیده و در برابر عظمت پروردگار سر به سجده می‌نهد.

شیرین جافر، خواهر مهربانی است كه برادرش نیز دو پایش را در منطقه سومار به اسلام هدیه داده و از این جهت او خود را زینب عصر كامپیوتری می‌داند.

* دیوانه‌وار عاشق حضرت ابوالفضل (ع) هستیم .

وی ادامه می‌دهد:دیوانه‌وار عاشق حضرت ابوالفضل (ع) هستیم، همسرم یك بار در كودكی بینایی خود را از دست داده بود مادرش با توسل به حضرت ابوالفضل (ع) شفای او را ‌گرفت؛ بارها اتفاق افتاده كه پزشكان برای معالجه او عاجز مانده بودند، دست به دامان حضرت قمر بنی‌هاشم(ع) شدم و ابراهیم حالش خوب شدبرای استحمام وی گاهی با احاطه شدن ضعف بر من، ممكن بوده كه ابراهیم از دستم رها شود؛ متوسل به حضرت ام البنین شدم تا مرا تنها نگذارد؛ همین گونه نیز ‌شد؛ من دست‌های حمایت‌ اولاد پیامبر (ص) را در زندگی می‌بینم.خداوند همیشه همراه ما بود و حتی یك بار هم زیر بار سختی‌ها نشكسته‌ام .

 


نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم فروردین 1391 توسط آشنا

حکایت خاتم سلیمان

یکی از جذاب ترین تعبیرات "نفس و عشق"، قصه دیو و سلیمان است که از دیرباز در ادب پارسی به اشاره و تلمیح از آن یاد شده است.

قصه چنین است که سلیمان فرزند داود، انگشتری داشت که اسم اعظم الهی بر نگین آن نقش شده بود و سلیمان به دولت آن نام، دیو و پری را تسخیر کرده و به خدمت خود در آورده بود، چنانچه برای او قصر و ایوان و جام ها و پیکره ها می ساختند (قرآن / سبا / ١٣). این دیوان، همان لشکریان نفسند که اگر آزادباشند، آدمی را به خدمت خود گیرند و هلاک کنند و اگر دربند و فرمان سلیمان روح آیند، خادم دولتسرای عشق شوند.

روزی سلیمان انگشتری خود را به کنیزکی سپرد و به گرمابه رفت. دیوی از این واقعه باخبر شد. در حال خود را به صورت سلیمان در آورد و انگشتری را از کنیزک طلب کرد. کنیز انگشتری به وی داد و او خود را به تخت سلیمان رساند وبر جای او نشست و دعوی سلیمانی کرد و خلق از او پذیرفتند (از آنکه از سلیمانی جز صورتی و خاتمی نمی دیدند.) و چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد واز ماجرا خبر یافت، گفت سلیمان حقیقی منم و آنکه بر جای من نشسته، دیوی بیش نیست. اما خلق او را انکار کردند. و سلیمان که به ملک اعتنایی نداشت و درعین سلطنت خود را " مسکین و فقیر "می دانست، به صحرا و کنار دریا رفت و ماهیگیری پیشه کرد.

 دلی که غیب نمایست و جام جم دارد        

ز خاتمی که دمی گم شود، چه غم دارد؟       حافظ

اما دیو چون به تلبیس و حیل بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند و ملک بر او مقرر شد، روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست سلیمان افتد، آن را در دریا افکند تا به کلی از میان برود و خود به اعتبار پیشین بر مردم حکومت کند. چون مدتی بدینسان بگذشت، مردم آن لطف و صفای سلیمانی را در رفتار دیو ندیدند و در دل گفتند:
که زنهار از این مکر و دستان و ریو         

به جای سلیمان نشستن چو دیو

و بتدریج ماهیت ظلمانی دیو بر خلق آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند و در کمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را به جای او نشانند که به گفته ی حافظ:

اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش   

که به تلبیس و حیل، دیو سلیمان نشود

و
بجز شکر دهنی، مایه هاست خوبی را       

به خاتمی نتوان زد دم از سلیمانی

و به زبان مولانا:

خلق گفتند این سلیمان بی صفاست    

از سلیمان تا سلیمان فرق هاست

و در این احوال، سلیمان همچنان بر لب بحر ماهی می گرفت. روزی ماهی ای را بشکافت و از قضا، خاتم گمشده را در شکم ماهی یافت و بر دست کرد.

سلیمان به شهر نیامد، اما مردم از این ماجرا با خبر شدند و دانستند که سلیمان حقیقی با خاتم سلیمانی، بیرون شهر است. پس در سیزده نوروز بر دیو بشوریدند و همه از شهر بیرون آمدند تا سلیمان را به تخت باز گردانند. و این روز، بر خلاف تصور عامه، روزی فرخنده و مبارک است و به حقیقت روز سلیمان بهار است. و نحوست آن کسی راست که با دیو بسازد و در طلب سلیمان از شهر بیرون نیاید.

و شاید رسم ماهی خوردن در شب نوروز، تجدید خاطره ای از یافتن نگین سلیمان ورمزی از تلاش انسان برای وصول به اسم اعظم عشق باشد که با نوروز و رستاخیز بهار همراه است و از همین روی، نسیم نوروزی نزد عارفان همان نفس رحمانی عشق است که از کوی یار می آید و چراغ دل را می افروزد:

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل بیفروزی


نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم فروردین 1391 توسط آشنا

پند

 بـود شیری بـه بیشه یی خفته   /     موشکی کرد خوابش آشفته

 آن قدر دور شیر بازی کرد      /     در سر دوشش اسب تازی کـرد

آن قدر گوش شیر گاز گرفت     /     گه رها کرد و گاه باز گرفت

تا که از خواب، شیر شد بیدار   /     متغیر ز موش بد رفتار

دست برد و گرفت کله موش     /     شد گرفتار موش بازی گوش

خواست در زیر پنجه له کندش   /   به هوا برده بر زمین زندش

گفت ای موش لوس یک قازی   /    با دم شیر می کنی بازی

موش بیچاره در هراس افتاد     /    گریه کرد و به التماس افتاد

که تو شاه وحوشی و من موش  /   موش هیچ است پیش شاه وحوش

شیر باید به شیر پنجه کند        /     موش را نیز گربه رنجه کند

تو بزرگی و من خطا کارم        /    از تو امید مغفرت دارم

شیر از این لابه رحم حاصل کرد  /   پنجه وا کرد و موش را ول کرد

اتفاقا سه چار روز دگر            /    شیر را آمد این بلا بر سر

از پی صید گرگ یک صیاد       /   در همان حول و حوش دام نهاد

دام صیاد گیر شیر افتاد          /    عوض گرگ شیر گیر افتاد

موش چون حال شیر را دریافت /    از برای خلاص او بشتافت

بندها را جوید با دندان           /     تا که در برد شیر از آن جا جان

این حکایت که خوشتر از قند است /    حا وی چند نکته از پند است

اولا گر نیی قوی بازو             /       با قوی تر ز خود ستیزه مجو

ثانیا عفو از خطا خوب است     /       از بزرگان گذشت مطلوب است

ثالثا با سپاس باید بود             /        قدر نیکی شناس باید بود

رابعا هر که نیک یا بد کرد        /       بد به خود کرد و نیک با خود کرد

خامسا خلق را حقیر مگیر         /      که گهی سودها بری ز حقیر

شیر چون موش را رهایی داد     /      خود رها شد ز پنجه صیاد

در جهان موشک ضعیف حقیر    /      می شود مایه خلاصی شیر


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم فروردین 1391 توسط آشنا

سرگذشت دو سنگ

در یک موزه معروف که با سنگهای مرمر کف پوش شده بود مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته بود که مردم از راههای دور و نزدیک برای دیدنش به آنجا می رفتند. کسی نبود که مجسمه زیبا را ببیند و لب به تحسین باز نکند.

شبی سنگ مرمرینی که کف پوش سالن بود با مجسمه شروع به حرف زدن کرد: این منصفانه نیست چرا همه پا روی من می گذارند تا تو را تحسین کنند؟ مگر یادت نیست ما هر دو در یک معدن بودیم؟ این عادلانه نیست. من خیلی شاکیم. مجسمه لبخند زد و آرام گفت:

یادت هست روزی که مجسمه ساز خواست رویت کار کند چقدر سر سختی و مقاومت کردی؟

سنگ پاسخ داد: آره آخر ابزارش به من آسیب می رساند گمان کردم می خواهد آزارم دهد من تحمل این همه درد و رنج را نداشتم. و مجسمه با همان آرامش و لبخند ملیح ادامه داد:

ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواهد از من چیزی بی نظیر بسازدبطور حتم قرار است به یک شاهکار تبدیل شوم. بطور حتم در پی این رنج گنجی نهفته است. پس به او گفتم هر چه می خواهی ضربه بزن بتراش و صیقل بده. لذا درد کارهایش و لطمه هائی را که ابزارش به من می زدند را به جان خریدم و هـر چه بیشتـر می شدند بیشتـر تاب می آوردم تا زیباتر شوم. امروز نمی توانی دیگـران را سرزنش کنی که چرا روی تـو پا می گذارند و بی توجه عبور می کنند.


نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم فروردین 1391 توسط آشنا

0_7.jpg


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم فروردین 1391 توسط آشنا

515199_kmwzcpuf.jpg


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 توسط آشنا
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک